Thursday, December 10, 2009

ابلیسان

زاهد دیوانه گر جایش بگردد در بهشت


چون جهنم می شود بهر وجودت هر بهشت


با وجود یار تو در دوزخ فواره ها


پس چه ویران خانه ای باشد تورا دیگر، بهشت


تکیه گاه روح ابلیس و جفاکاران رذل


قصر فردوسست یا کاخ جفا آخر، بهشت


این جهنم در جهان بین و به احوالت بخند


کاین چنین میپرورانی خواب خوش درسر بهشت


درد دوزخ میشود پایان یاران خرد !


خانه ی هرزان و نافهمان بگردد گر بهشت


خاک ایرانم جهانی جاودانست و بدان


ذره ای از خاک آنرا من نریزم بر بهشت


من نه آن بیگانه ام کاین دین منحوس تورا


در وجودم آرم و خواهم ز آن محشر، بهشت


***


به روی فرش خدا جای گام ابلیسان


میان خانه ی ایزد کلام ابلیسان


نشسته نخوت میهن به سنگ خانه ی مکر


چو خون مردم بیجان به جام ابلیسان


صدای دست تضرع به سینه ی افسوس


ندای ننگ تمنا ز نام ابلیسان


نبود و بود خدا را چرا تو میجویی


که گشته عالم ویران به کام ابلیسان


ببین چگونه رکوع و به سجده ی زهدند


به سوی قبله ی پوچش تمام ابلیسان


«به صومعه مرو کانجا سیاه کارانند»


مرو به خانه ی نحس و حرام ابلیسان


منصور فرزادی گرامی

Sunday, December 6, 2009

مـــا بــیــشـــمــــــــاریـــم ، مـا بــیــشــمـــــــاریـــم



ما بیشماریم


صدها هزاریم


فریاد شوریم


فرزند کاریم


زاد ِزمستان


روح بهاریم


چون صبح روشن


آئینه واریم


از شب پرستان


پروا نداریم


تاب و شکببیم


قول و قراریم


با مهر میهن


پیمانگزاریم


چشم امیدیم


شوق دیاریم


از بند ِ ایران


دل برنداریم


آزاده پودیم


آزاده تاریم


آزادگان را


گل در کناریم


چشم بدان را


پیکان ِ خاریم


با جور و بیداد


در گیر وداریم


سرخ شقایق


خون اناریم


چون آب ِ جاری


درجویباریم


آئینهءدوست


بردست یاریم


در کام دشمن


چون زهر ماریم


قهر ِنیاکان


خشم ِ تباریم


جان عدو را


خنجرگذاریم


دشمن شکافیم


دشمن شکاریم


جویندهء روز


درشام تاریم


آینده سازیم


آینده کاریم




ما بیشماریم


ما بیشماریم


ما بیشماریم


ما بیشماریم



م.سحر

Monday, November 30, 2009

پریا در تظاهرات(قسمت دوم)

پریای نازنین
میخواستم زار نزنین


خودمم اشکم دراومد پریا
وقت خودداری سراومد پریا


بغضی که توی دل ما تک تکه
آخرش یه روز با هم میترکه


خوبه تا اون روزا سرحال باشیم
شاد و سرزنده و فعال باشیم


کار ما سوگ و عزا نیست پریا
گریه کردن کار ما نیست پریا


وقت انتشار غم نیست عزیزان
اگه نه غصه که کم نیست عزیزان


پریا زنهای میهن پریا !
سمبل بزرگی زن پریا !


زن های ما توی این تظاهرات
واقعاً کرده بودند مردارو مات


جواب دیکتاتورای زمونه
توی مشتای گره کردشونه


زار و زار نه،
تک و توک گریه میکردن پریا
خنده هم میکردن این آخریا


گرچه تلخه قصه‌مون از این سرش
هپی اندینگه، قشنگه آخرش ...

پایان

هادی خرسندی


Saturday, November 28, 2009

پریا در تظاهرات(قسمت اول)


زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای بهار گریه میکردن پریا


پریای نازنین
چتونه زار میزنین؟


باتوم و گوله که خوردین پریا
چندتاتون که درجا مردین پریا


ولیکن قصه تموم نیست پریا
آخر این قصه شوم نیست پریا


گرچه تلخه قصه‌مون از این سرش
هپی اندینگه، قشنگه آخرش


پریای نازنین
واسه چی زار میزنین؟


قصه‌ی یه ملته قصه‌ی ما
اینجوری تموم نمیشه پریا


دلاتون نازک نازک میدونم
بهتون وارد شده شوک میدونم


میدونم تاب مصیبت ندارین
طاقت غصه‌ی ملت ندارین


میدونم پاک ناامیدین پریا
آه دلسردی کشیدین پریا


ولی ما ملت باسابقه‌ایم
در کج و راست شدن نابغه‌ایم!


گاهی هم با خودمون لج میکنیم
هرچی هم راست باشه کج میکنیم


پشتمون گرمه به چاه نفت و گاز
غافلیم که نداره عمر دراز


شیرشو تا آخرش وا میکنیم
فکر فردامونو فردا میکنیم!


ما عجیبیم پریا
اما نجیبیم پریا


گاهی سوی دشمنان پل میزنیم
گاهی به تیم خودی گل میزنیم


گاهی با کله میریم تا ته چاه
گاهی عکسی‌رو میذاریم توی ماه


اگرچه روانی نیستیم پریا
ولی یک کم مازوخیستیم پریا


گاهی در تاریخ بیداری ما
جلوهای داره خودآزاری ما


گاهی صدتومن میدیم یارو بره
تو نگو چوب و پیازم دسره


زندگی‌رو گاهی آسون میگیریم
گاهی از سختی اون جون میگیریم


ولی وقتی پاش بیفته پریا
لوزه‌ی دشمنا جفته پریا !


همه مون رستم شاهنامه میشیم
مرد و زن وارد برنامه میشیم


دشمنو یک شبه رسوا میکنیم
حکم بدبختیشو امضا میکنیم


قپی نیستش پریا راست میگم
از همون عزمی که با ماست میگم


اگه دشمن نره بیرون خبرش
ما دماوندو میکوبیم تو سرش


پریا بگم بگم از عربا
که چی آورده بودن بر سر ما


یا از اسکندر مقدونی بگم؟
از دلاورهای ایرونی بگم


یا بگم از مغول و حوادثش
تیمور لنگ و وجود ناقصش!


ما چه چیزائی که دیدیم پریا
چه بلاها که کشیدیم پریا


ولی بر غرور خود پا نزدیم
توی هیچ شرایطی جا نزدیم


طول تاریخو به این راه دراز
همه با هم اومدیم حماسه‌ساز


الانم که این حرامی اومده
اون یکی هم اینو حامی اومده


ما با این حرامیا جنگ میکنیم
عرصه‌رو به جفتشون تنگ میکنیم


اینجوری نیست که همینجور بمونه
دیکتاتور میخواد، ولی نمیتونه


پریا شادی کنین خنده کنین
پریا دشمنو شرمنده کنین


میدونم سخته ولی سعی کنین
یعنی تصمیم بگیرین رأی کنین !


اسم رأی اومد خراب شد پریا
دلتون بازم کباب شد پریا


زنده شد در دلتون یاد ندا
اسم اون تو گوشتون کرد صدا


یاد کشتار جوونای وطن
خون گرم پیرمرد و پیرزن.

ادامه دارد

هادی خرسندی

Monday, November 23, 2009

کمدی شان درام باید کرد !




هادی خرسندی

Thursday, November 19, 2009

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟



«...با من اكنون چه نشستن‌ها، خاموشي‌ها

با تو اكنون چه فراموشي‌هاست

چه كسي مي‌خواهد

من و تو ما نشويم

خانه‌اش ويران باد

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي، خويشتني

از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم

از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وانكنيم

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي‌خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد؟

چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي پنجه در پنجه‌ي هر دشمن دون آويزد

دشت‌ها نام تو را مي‌گويند

كوه‌ها شعر مرا مي‌خوانند

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه‌ي اندوه زچيست؟

در تو اين قصه‌ي پرهيز كه چه؟

در من اين شعله‌ي عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه؟

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت!

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخني از متلاشي شدن دوستي است،

و بحث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور؟

و جدايي با درد؟

و نشستن در بهت فراموشي ـ

ـ يا غرق غرور؟!

سينه‌ام آينه‌اي است

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار

آشيان تهي ‌دست مرا،

مرغ دستان تو پر مي‌سازد

آه مگذار، كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي‌ها بسپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت

دست پرمهر مرا سرو تهي بگذارد

من چه مي‌گويم، آه...

با تو اكنون چه فراموشي‌ها؛

با من اكنون چه نشستن‌ها، خاموشي‌هاست

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي‌خيزند»


حمید مصدق

Sunday, November 15, 2009

پيرزنک

يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
پيرزنک نشسته بود
ساق پاش شيکسته بود
مچ‌بند سبز هم بسته بود


پيرزن ميگفت: عجب باتومی بود!
کوفتی از يک جنس نامعلومی بود


يارو ترسيده و گيج
گمونم مال بسيج
بهش‌-ام گفتم نزن قربونتم
من جای مادرتم، ننجونتم


ولی اون مادر و ننجون نميخواست
هيچ‌چی غير ريختن خون نميخواست


پيرزن ناله ميکرد، ناله و آه
خدا-رم شکر ميکرد گاه به گاه!


پيرزن ميگفت ولی وا نميدم
تودلم وحشتی‌رو جا نميدم


چرا من بايد بترسم
که نه دزدم و نه جانی
نه فقيه پادگانی


چرا من بايد بترسم
که نه اهل کودتايم
نه تو باند مجتبايم


نه شاه آستان قدسم
نه خريدار هرودزم


چرا من بايد بترسم؟
من که نه يار امامم
نه صندوقدار نظامم


نه پی بهره و صرفی
گاهی نطقی گاهی حرفی


چرا من بايد بترسم؟
مگه من با اين رژيم شريک بودم؛
آخوند مدرن وشيک و پيک بودم؛
واسه لب‌های نظام ماتيک بودم؟


يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
پيرزنک نشسته بود
ساق پاش شيکسته بود
مچ‌بند سبز هم بسته بود


پيرزن گفت
چرا من بايد بترسم؟
نيروی انتظامی بايد بترسه
که پر از ننگ شده
با من پيرزنک هم وارد جنگ شده


پيرزن ميگفت تماشا بکنين:
لشگر پيکار اومده!
سرتيپ و سردار اومده!
ناپلئون ِ دلدار اومده!
نادر افشار اومده!


اومده باتوم بکوبه توسر پيرزنک!
توی يک دشت بزرگ نه؛
کنج ميدون ونک!


پيرزن گفت ميدونين:
چرا اينجا بشينم ناله کنم
ناله‌ی پير نودساله کنم


من جوونهارو ديدم کلی جوون شدم ننه
عاشق راهپيمائی در خيابون شدم ننه


من چشای ندا-رو ديدم، بادوم ميخواد دلم
پيکر بچه‌هامو ديدم باتوم ميخواد دلم


اگه يک باتوم ديگه بخورم چطو ميشم؟
فوق فوقش دوباره ولو ميشم
يه وقتم ديدی هپل هپو ميشم!


من ميرم تظاهرات
مبادا نيروی انتظامی بيکار بمونه
بذارين با انگليس مشغول پيکار بمونه


آخه من آمريکا و انگليسم
تو کار وات ايز دت و وات ايز ديسم


پيرزن گفت من ميرم تظاهرات
تا اونا عقده‌شونو رو سر من خالی کنن
وجودم ناقص بشه
بعضيا خوشحالی کنن


يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
پيرزنک واستاده بود...

هادی خرسندی